بلاگ
پیشخدمتِ خودت باش؛ رازِ نظمی که آزادت میکند
اگر بخواهیم دنبال یک ریشهٔ مشترک برای هر موفقیتی بگردیم، احتمالاً به یک چیز میرسیم: نظم. همان نظمِ شخصی است که زیرِ پای آدم را محکم میکند تا بتواند هدف بگذارد و به آن برسد. همان است که آدم را از دامهای وسوسهانگیزی که خیلیها را زمین میزنند دور نگه میدارد، عادتهای درست را در آدم میکارد و کمکم آن اقتداری را میسازد که دیگران هم حسابش را میبرند.
جالب اینجاست که این ویژگی، چه بخواهی چه نخواهی، از آدم بیرون میزند. چیس هیوز، که کارش تحلیلِ رفتار است، در یک گفتوگو به نکتهٔ ظریفی اشاره میکند: فرقی نمیکند جلوی چشمِ دیگران چه ظاهری از خودت نشان بدهی؛ آن چیزی که واقعاً روی مردم اثر میگذارد این است که وقتی هیچ دوربینی روشن نیست و کسی حواسش به تو نیست، باز هم منظم و پایبند بمانی. آدمها این را ناخودآگاه حس میکنند. کسی که در خلوتِ خودش هم نظم دارد، اعتماد و اطمینان را در دیگران برمیانگیزد؛ و برعکس، از کسی که بینظمیاش تابلوست، آدمها بیآنکه بدانند چرا، یک قدم عقب میکشند.
یک تعریفِ تازه از نظم
هیوز نظم را جورِ خاصی معنا میکند که به نظرم از هر تعریفِ خشکِ کتابی گویاتر است. او میگوید نظم یعنی «توانایی مقدمدانستنِ نیازهای خودِ فردایت بر خواستههای خودِ امروزت».
یک مثالِ ساده همهچیز را روشن میکند. فرض کن دانشجویی و فردا امتحان داری، اما شبش را تا صبح بیدار میمانی و خوش میگذرانی. این یعنی در آزمونِ نظم رد شدهای. صبح که با سرِ سنگین و چشمهای خمار بیدار میشوی، از دستِ خودت حرص میخوری و با خودت میگویی «باورم نمیشود دیشب این کار را کردم». در واقع از دستِ آن «خودِ دیشبی» عصبانی هستی که ذرهای به فکرِ «خودِ امروزی» نبود.
حالا همان شب را جورِ دیگری تصور کن: درس میخوانی و زود میخوابی تا فردا سرحال و آماده پشتِ میزِ امتحان بنشینی. اینجا داری هوای خودِ فردایت را داری. همین یک تصمیمِ کوچک، یک پله بالاترت میبرد در چیزی که اسمش نظم است.
خودت را پیشخدمتِ خودت بدان
هیوز برای اینکه این نگاه در ذهن جا بیفتد، یک تصویرِ قشنگ پیشنهاد میدهد: با خودت مثلِ یک پیشخدمت رفتار کن.
راستش کمتر کسی است که بتواند یک پیشخدمتِ تماموقت در خانهاش داشته باشد، اما نکته اینجاست که خودِ امروزت میتواند نقشِ پیشخدمتِ خودِ فردایت را بازی کند. شب که میشود و وسایلِ فردا را توی کیفت میچینی، یا لباست را برای صبح آماده میگذاری، در واقع داری به آن آدمی که فردا صبح از خواب بیدار میشود خدمت میکنی؛ آدمی که تا چشم باز میکند، از این بابت که «خودِ دیشبیاش» همهچیز را برایش روبهراه کرده، ته دلش خوشحال میشود.
خودِ هیوز از عادتِ شبانهاش اینطور تعریف میکند. میگوید درست پیش از خواب، یکی از آن پودهای قهوه را داخلِ دستگاه میگذارم و فنجان را کنارش آماده میکنم تا صبح فقط دکمه را بزنم. بعد بلند با خودم میگویم: «آخ که چیسِ فردا چقدر از این کار کیف میکند!» یعنی مدام از خودِ آیندهام جوری حرف میزنم که انگار دارم به نیازهای یک نفرِ دیگر که برایم عزیز است رسیدگی میکنم.
نگاه به جلو با دلواپسی، نگاه به عقب با قدردانی
وقتی این پیوند میانِ «خودِ حالا» و «خودِ آینده» شکل بگیرد و اولی خدمتگزارِ دومی شود، اتفاقِ خوبی میافتد. به قولِ هیوز، به جایی میرسی که «رو به آینده با دلواپسی و توجه نگاه میکنی، و رو به گذشته با قدردانی». دیگر خودت را یک آدمِ تکهتکه و ازهمگسیخته نمیبینی؛ شخصیتت یکپارچهتر و پختهتر میشود.
و شاید بهترین بخشِ ماجرا همین باشد. وقتی با پیشخدمتیکردن برای خودِ فردا، این نظم را در خودت میسازی، همان نظم است که به تو توانِ عمل و رهبری و پیشرفتن میدهد. از آن مهمتر، همین نظم است که در نهایت برایت آزادی میآورد؛ و آزادی، دستِآخر، بزرگترین تجملی است که یک آدم میتواند داشته باشد.
پس دفعهٔ بعد که شب خواستی از سرِ تنبلی کاری را به فردا موکول کنی، یک لحظه به آن آدمی فکر کن که فردا صبح جای تو مینشیند. کمی برایش زحمت بکش. باور کن که او هم دلش میخواهد پیشخدمتِ خوبی داشته باشد.
این نوشته برگردان و بازنویسیِ آزادی است از مقالهای در وبسایت The Art of Manliness و صرفاً برای استفادهٔ فارسیزبانان اقتباس شده است. حق محتوای اصلی متعلق به نویسندگان آن است.
منبع اصلی: