سبک زندگی

رفاقت در بزرگسالی؛ چرا سخت شده و چطور دوباره دوست پیدا کنیم

یک جمله‌ای زمانی سرِ زبان‌ها افتاد که می‌گفت بزرگ‌ترین معجزهٔ عیسی این بود که در سی‌سالگی دوازده رفیقِ صمیمی داشت. شوخی بود، اما مثل خیلی از شوخی‌ها تهش یک حقیقتِ تلخ خوابیده بود: پیدا کردن و نگه‌داشتنِ دوست، وقتی پا به سن می‌گذاری، واقعاً کارِ سختی می‌شود.

بیلی بیکر، روزنامه‌نگاری که کتابی هم دربارهٔ همین موضوع نوشته، سراغِ همین دردِ کمترحرف‌زده رفته است. ماجرا از جایی شروع شد که سردبیرش از او خواست دربارهٔ تنهاییِ مردان چیزی بنویسد و او تازه فهمید خودش هم دقیقاً همان آدمی است که قرار بود درباره‌اش بنویسد؛ نمونهٔ کامل یک مرد میان‌سالِ تنها.

دردی که کسی جدی‌اش نمی‌گیرد

بیرون از خانه، همه‌چیزِ بیکر روبه‌راه بود: کارِ خوب، همسر، بچه‌ها. اما در این میان چیزی را کاملاً از قلم انداخته بود؛ رفاقت. برای دوستی‌هایش وقت کنار نگذاشته بود و مدیریتِ دورهمی‌ها را هم عملاً سپرده بود دستِ همسرش. کم‌کم به آدمی تبدیل شده بود که هفته‌ها می‌گذشت و با هیچ رفیقی حرف نمی‌زد.

و این فقط یک دلتنگیِ ساده نیست. تنهایی روی جسمِ آدم هم اثر می‌گذارد؛ نبودِ یک جمعِ صمیمی و قابل‌اتکا خطرِ بیماریِ قلبی، چاقی و چند دردسرِ جدیِ دیگر را بالا می‌برد. آن پیوندِ انسانی، خودش یک‌جور داروست.

«سالم‌تر است با رفقایت بنشینی و خوراکیِ بی‌خاصیت بخوری تا اینکه تنها و بی‌کس سبزیجاتِ سالم را نوش جان کنی.»

مردها جور دیگری رفیق می‌شوند

یک نکتهٔ کلیدی این وسط هست که خیلی از گره‌ها را باز می‌کند: مردها و زن‌ها معمولاً از دو مسیرِ متفاوت به هم نزدیک می‌شوند. زن‌ها بیشتر رودررو و از دلِ گفت‌وگو با هم صمیمی می‌شوند؛ می‌نشینند و حرف می‌زنند. اما مردها بیشتر شانه‌به‌شانه رفیق می‌شوند، یعنی وقتی کنارِ هم مشغولِ انجامِ کاری هستند.

برای همین است که محکم‌ترین دوستی‌های زندگیِ اغلبِ مردها به دوران مدرسه، ورزشِ تیمی یا سربازی برمی‌گردد؛ جاهایی که یک چارچوبِ مشخص، آدم‌ها را کنارِ هم نگه می‌داشت. مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که این چارچوب‌ها در بزرگسالی یکی‌یکی حذف می‌شوند و مرد بی‌آنکه بفهمد، فرصت‌هایش برای رفیق‌شدن را از دست می‌دهد.

جالب اینکه بیشترِ مردها با تلفن‌های طولانی هم میانه‌ای ندارند. نزدیکی‌شان جای دیگری شکل می‌گیرد: سرِ یک کارِ مشترک، یا حتی وسطِ همان متلک‌ها و شوخی‌های نیش‌دار که در ظاهر تیکه‌اندازی است اما در باطن یعنی «هوایت را دارم».

بهانه‌های نرمی که آدم‌ها را دور هم جمع می‌کنند

قلاب‌های مخملی

بیکر برای این ماجرا یک اسمِ قشنگ دارد: قلاب‌های مخملی. منظورش همان بهانه‌های سبک و بی‌فشاری است که باعث می‌شوند یک جمع مرتب دور هم جمع شود، بی‌آنکه کسی احساس کند دارد تعهدِ سنگینی را روی دوشش می‌گذارد. شبِ بازیِ ورق، یک تیمِ ورزشیِ محله، یک جمعِ کتاب‌خوانی؛ هر کدام می‌تواند همان قلاب باشد.

نکتهٔ ظریف این است که خودِ آن فعالیت اصلِ ماجرا نیست. کسی واقعاً به‌خاطرِ عشقِ ورق‌بازی آن‌جا نیست؛ ورق فقط بهانه‌ای است برای اینکه آدم‌ها کنارِ هم باشند. کارِ مشترک نقشِ همان چسبی را بازی می‌کند که رفاقت را سرِ پا نگه می‌دارد.

اول سراغ رفقای قدیمی رفت، اما کافی نبود

بیکر اولش فکر کرد راه‌حل ساده است: برگردد سراغِ دوستانِ قدیمی‌اش. حتی یک‌بار تا آن سرِ دنیا پرواز کرد تا رفیقِ بچگی‌اش را ببیند. آن دیدار دلچسب بود و آن دوستی را گرم‌تر کرد، اما مشکلِ اصلی‌اش را حل نکرد؛ چون آن رفیق آن‌طرفِ دنیا بود و او هنوز در زندگیِ روزمره‌اش کسی را نداشت که سرش را بیندازد پایین و برود پیشش.

این‌جا بود که نگاهش عوض شد. به این نتیجه رسید که رفیقِ تازه پیدا کردن، خیانت به رفقای قدیمی نیست. آدم می‌تواند دایره‌اش را بزرگ‌تر کند و سراغِ کسانی برود که همان اول یک جرقهٔ رفاقت را با آن‌ها حس می‌کند.

یک شب در هفته، یک جمع ثابت

الهامِ اصلیِ بیکر از یک ایدهٔ ساده در استرالیا آمد؛ جایی که مردی برای مردهای بازنشسته فضایی درست کرده بود تا دور هم جمع شوند. فلسفه‌اش در یک جمله خلاصه می‌شد:

«هر مردی به جایی برای رفتن، کاری برای انجام‌دادن و کسی برای حرف‌زدن نیاز دارد.»

بیکر همین را الگو گرفت و شب‌های چهارشنبه را در طویله‌ای نزدیکِ خانه‌اش به یک دورهمیِ مردانه تبدیل کرد. آدم‌هایی را دعوت کرد که از گوشه‌کنارِ زندگی‌اش می‌شناخت؛ همکار، هم‌باشگاهی، هر کسی که یک نشانهٔ کوچک از رفیق‌شدن در او دیده بود.

اولش لنگ می‌زد. شبِ اول خوب گذشت، اما شبِ دوم همه به هم نگاه کردند که خب، حالا قرار است چه کار کنیم؟ همین سؤال یک درسِ مهم داشت: مردها برای کنارِ هم بودن به یک کار احتیاج دارند، نه به یک جلسهٔ دردِ دل.

کم‌کم جمع ریتمش را پیدا کرد؛ با کارهای ساده. آتشی روشن می‌کردند، چیزی می‌ساختند، بازی‌ای راه می‌انداختند. عجیب اینکه همان روزهای قرنطینه و دوریِ اجباری، این جمع را محکم‌تر کرد؛ چون همه تازه فهمیدند چقدر به یک جمعِ قابل‌اتکا نیاز دارند.

سه چیزی که رفاقت بزرگسالی را می‌سازد

اگر بخواهیم حرف‌های بیکر را در چند خط جمع کنیم، ماجرا سرِ سه چیز است:

۱

عمدی بودنرفاقت در بزرگسالی خودبه‌خود از آسمان نمی‌افتد. باید برایش وقت بگذاری، در تقویمت جا باز کنی و پایش بمانی. اگر منتظر بمانی که «یک روز اتفاقی» جور شود، آن روز هیچ‌وقت نمی‌آید.
۲

رفاقت حول یک کاربه‌جای اینکه دنبال جمعی برای حرف‌زدن از احساسات باشی، جمعی بساز حول یک کار مشترک. آن نزدیکی و صمیمیت، خودش در دلِ همان کار و به‌مرور جوانه می‌زند.
۳

پذیرفتن ریسکِ اجتماعیسخت‌ترین بخش همین است؛ باید حاضر باشی پیش‌قدم شوی، دعوت کنی و این خطر را به جان بخری که شاید کسی جواب ندهد. بیکر تعریف می‌کند یک‌بار تنها روی یک صندلی نشسته بود و از ترسِ اینکه نکند کسی نیاید داشت آب می‌شد — اما همان ریسک جواب داد.

یک نکتهٔ آخر دربارهٔ زندگی زناشویی

بیکر به یک تلهٔ رایج هم اشاره می‌کند: خیلی از آدم‌های متأهل فکر می‌کنند هر دوستی باید حتماً برای هر دو طرفِ زوج جفت‌وجور باشد. همین باعث می‌شود رفاقت‌های فردی زیرِ فشار قرار بگیرند و کم‌کم بمیرند. حرفِ او این است که آدم می‌تواند و باید دوستی‌های شخصیِ خودش را جدا از دورهمی‌های زوجی حفظ کند. جالب اینکه در داستانِ خودِ بیکر، این همسرش بود که هلش داد تا از لاکِ تنهایی بیرون بیاید.

از کجا شروع کنیم؟

چشمت را ببند و به آن رفیقی فکر کن که دلت برایش تنگ شده. بعد برایش پیام بده و به‌جای وعده‌های مبهمِ «باید یه روز همدیگه رو ببینیم»، یک قرار مشخص بگذار؛ فلان روز، برای انجام فلان کار. رفاقت از همین یک پیام کوچک و همین جسارتِ کوچک شروع می‌شود.

این نوشته برگردان و بازنویسیِ آزادی است از مقاله‌ای در وب‌سایت The Art of Manliness و صرفاً برای استفادهٔ فارسی‌زبانان اقتباس شده است.

منبع اصلی: How Men Can Make Friends in Adulthood