بلاگ
نام یک نفر را چگونه بهخاطر بسپاریم (و وقتی فراموش میکنیم چهکار کنیم)
بِرِت و کیت مککی
در یک همایش کاری هستی و با همکارت صحبت میکنی که مردی جلو میآید، مدیرِ یک دپارتمانِ بزرگ، کسی که میدانی قبلاَ دیدیش. «سلام سام!» میگوید و دستِ تو را میفشارد. بعد منتظر میماند تا تو او را به همکارت معرفی کنی. تنها مشکل؟ هرچه فکر میکنی، اصلاَ نمیتوانی اسمش را بهیاد بیاوری. معذبترین لحظهٔ عمر. و شاید یک معاملهٔ تجاری هم با آن سوت بکشد.
کلیدِ یک مردِ کاریزماتیک بودن، این است که به دیگران حسِ مهم بودن بدهی. و چه راهِ بهتری برای این که به کسی حسِ مهم بودن بدهی، از بهخاطر سپردنِ نامش؟ بهخاطر سپردنِ نامِ یک نفر، به او میگوید که آنقدر خاص بوده که روی تو اثر گذاشته. و همه میخواهند خاص باشند. بههمین دلیل، چند راهِ بهتر و آسانتری برای ساختنِ صمیمیت وجود ندارد، از این که جواب بدهی «حتماَ اسمت را بهخاطر دارم» بهجایِ «شاید اسمت را بهیاد نداشته باشی».
و گفتنِ نامِ کسی، یک ابزارِ نفوذِ قدرتمند است. آدمها را آرام و راحت میکند. دیل کارنگی، نویسندهٔ افسانهایِ موفقیت و خودِ آقایِ کاریزمای تاریخ، یک بار گفته که «نامِ هر آدم، شیرینترین و مهمترین صدا در هر زبانی است برای او.»
اما اگر مثلِ من باشی، بهخاطر سپردنِ نام، نقطهٔ قوتت نیست. من چهرهها را بهخاطر میسپارم، اما همیشه نمیتوانم آن چهره را به اسم وصل کنم.
یک مشکلِ رایج است. تحقیقات نشان داده که آدمها در تشخیصِ چهرهها خیلی بهتر از بهخاطر سپردنِ نام عمل میکنند.
اما نگران نباش. با کمی هوشمندی و مهارت، میتوانی این نقص را رفع کنی و به یک استادِ بهخاطر سپردنِ نام تبدیل شوی. میتوانی آن مردی باشی که واردِ یک مهمانی میشود و مثلِ یک حرفهای، اتاق را میگردد.
امروز دربارهٔ برخی از موثرترین روشها برای بهخاطر سپردنِ نامها صحبت میکنیم، و این که وقتی بهترین نیتهایت شکست میخورند و نام کسی از ذهنت میرود، چهکار باید بکنی.
چگونه نام کسی را بهخاطر بسپاریم
مشتاقانه گوش بده و تمرکز کن. بیشتر ما گوشدهندههای بدی هستیم. در موقعیتهای اجتماعی، گرفتارِ خودمحوریِ گفتوگو میشویم و فقط منتظریم تا نوبتِ حرف زدنمان برسد. اگر داری روی آنچه «خودت» میخواهی بگویی تمرکز میکنی وقتی کسی خودش را معرفی میکند، نامش از یک گوش وارد شده و از گوش دیگر خارج میشود — درست مثلِ هوا. اگر در آن پنجرهٔ کوچیکِ زمانِ معرفی، با دقت گوش ندهی، فرصتِ یاد گرفتنِ نامش در عرضِ چند ثانیه از دست میرود و تمام.
قبل از هر موقعیتِ اجتماعی که قرار است آدمهای جدیدی ببینی، به خودت قول بده که در زمانِ معرفی، با تمامِ وجود گوش بدهی. اغلب با هیجانی از استرس مواجه میشوی و باید عمداً به خودت بگویی آرام باش. همین تمرکزِ اضافی میتواند خیلی کمک کند.
اول تکرار کن، بعد تکرار کن. وقتی تازه با کسی آشنا میشوی، نامش را اولین فرصت تکرار کن. این کمک میکند نامش در ذهنت حک شود. چیزی مثل بگو: «سلام جیل، از دیدنت خوشحالم!» یا «افتخار میکنم جیل.»
بعد از آن تکرارِ اول، در طولِ گفتوگو هر جا که طبیعی است، نامش را استفاده کن. بدون این که مثلِ یک فروشندهٔ ماشینِ دستدومِ لوس به نظر برسی. «اهل کجایی جیل؟» «هوای تولدو در این فصلها چطور است جیل؟» «چطور عروس و داماد را میشناسی جیل؟» حالا موضوع را متوجه شدهای. مهم این است که طبیعی باشی و زیادهروی نکنی.
برای این که نام واقعاً در ذهنت بنشیند، مهمانیمِ گفتوگو را هم با تکرارِ نامش تمام کن. «خیلی خوش گذشت جیل، امیدوارم در تماس باشیم.»
این تکنیک نه فقط به تو کمک میکند نامی را بهخاطر بسپاری، بلکه باعث میشود جذابتر به نظر برسی. همانطور که گفتیم، آدمها صدای نام خودشان را دوست دارند.
از او بخواه اسمش را بنویسد. شنیدنِ این که کسی اسمش را تلفظ میکند، به بهخاطر سپردن کمک میکند، مخصوصاََ اگر اسم غیرمعمولی باشد. اگر اسم رایج است اما املای متفاوتی دارد، از او بپرس کدام شکل را استفاده میکند. مثلاََ اگر اسم کسی «بایان» است، میتوانی بگویی «بایان با یاء یا بریان با الف؟» جواب میدهد «بایان با یاء.» حالا هر وقت آن آدم را ببینی، به خودت میگویی «بایان با یاء.»
نامش را روی پیشانیاش تجسم کن. به محض این که نام کسی را بشنوی، پیشانیاش را با نامش به حروفِ بزرگ تجسم کن. این تصویرِ ذهنی را در تمامِ زمانی که آن فرد در حضورت است، نگهدار.
نام را به یک تصویرِ قابلیاد متصل کن. بعد از شنیدنِ نام، آن را تا جایی که میتوانی ملموس کن با وصل کردنِ آن به یک تصویر. هر چقدر بخواهی خلاق باش. راهِ درست یا غلطی وجود ندارد. فقط باید برای خودت معنادار باشد. مثلاََ اگر نام کسی تد اسمیت است، میتوانی یک خرسِ عروسکی در دستِ مسلسلِ اسمیت تجسم کنی.
تصویرِ نام را به یک ویژگیِ برجستهٔ چهرهاش وصل کن. برای این که بهخاطر سپردن محکمتر شود، آن تصویرِ ذهنیِ نام را با یک ویژگیِ فیزیکیِ برجستهاش متصل کن.
بگذار مثالِ تد اسمیت را ادامه دهیم. تصویرِ نامش یک خرسِ عروسکیِ مسلسلبهدست بود. حالا باید این تصویر را با ویژگیِ آقایِ اسمیت وصل کنیم. فرض کن تد گوشهای بزرگ دارد. میتوانی یک خرسِ عروسکی با گوشهایِ بزرگِ مسلح تجسم کنی. ترکیبِ تو میتواند متفاوت باشد — هر چیزی که برای خودت کار میکند.
یادداشت بردار. اگر فروشنده هستی یا در شغلی کار میکنی که مدام با آدمهای جدید آشنا میشوی، حتماََ یک دفترچهٔ جیبی همراهت باشد. بعد از آشنا شدن با کسی، نامش را در دفترچهات (یا برنامهٔ یادداشتِ گوشیت) بنویس، همراه با یادداشتهایی دربارهٔ این که کیست و چهکار میکند. قبل از یک جلسه که ممکن است دوباره ببینیش، یک لحظه وقت بگذار و یادداشتهایت را مرور کن.
تمرین کن، تمرین کن، تمرین کن. بهخاطر سپردنِ نام، مهارتی است که با تمرین ساخته میشود، پس خودت را در موقعیتهایی بگذار که مجبوری نامهای جدید یاد بگیری. از این تکنیکها هر جا میتوانی استفاده کن.
وقتی نامی را فراموش میکنیم چهکار کنیم
هر چقدر تلاش کنی، هر از گاهی فراموش میکنی نام کسی را. اگر اینطور شد، مودبانه و عذرخواهانه بگو: «شرمندهام، اسمت را فراموش کردم. دوباره چیست؟» ساده. هر چه زودتر بپرس، بهتر است. هر چه بیشتر کنار هم باشید و متوجه شوی اسمش را نمیدانی، بیشتر بیاحترامی میشود.
اما مجبور شدنِ اینکه دوباره نام کسی را بپرسی، تو را بدقول نشان میدهد. یعنی عمداً داری به آدم میگویی «چقدر برایت مهم نبودم که اسمت را بهخاطر بسپارم.» اگر حافظهات ناوک کرد و نمیخواهی مستقیماََ دوباره اسمت را بپرسی، در ادامه راههایی را میبینی که چطور میتوانی در موقعیتهای مختلف، این نام را بدونِ خجالت برگردانی.
وقتی جدا میشوید. اگر متوجه شوی وقتی داری از کسی جدا میشوی که نمیتوانی اسمش را بهخاطر بیاوری، بپرس آیا کارتِ تجاری دارد که بتوانی ببری خانه. این عالی است، چون نه تنها اسمش را بدونِ دوباره پرسیدن میگیری، بلکه همیشه چیزی داری که بتوانی در خانه مرور کنی.
وقتی کسی را که قبلاَ دیدهای دوباره میبینی. اگر با کسی مواجه شدی که میدانی قبلاَ دیدهاش اما نمیتوانی اسمش را با چهرهاش وصل کنی، اگر مطمئن نیستی اسمش را حدس نزن. برای بعضی آدمها، شنیدنِ اسمشان «غلط» همیشه آزاردهندهتر و قابلتوجهتر از این است که کسی مستقیماََ ازشان بخواهد اسمشان را دوباره بگوید.
پس اگر اسم کسی را بهخاطر نداری، دو راه داری. اولی یک ترفندِ کوچکی است که چند بار با موفقیت استفاده کردهام.
از او میپرسی: «معذرت، اسمت دوباره چه بود؟»
احتمالاََ «اولیش» را جواب میدهد.
بعد با یک خندهٔ باشخصیت و لبخند میگویی: «نه، منظوم اسمِ خانوادگیام بود.»
مردم معمولاً وقتی کسی اسمِ خانوادگیشان را فراموش میکند، بیشتر میبخشند تا وقتی اسمِ اولیشان را فراموش کرده باشند. با این تکنیک، اسمِ اولیاش را بدون این که بفهمد فراموش کردهای، میگیری. و اگر اسمِ خانوادگیات را هم فراموش کرده بودی، حالا آن را هم گرفتهای.
البته این ترفند اگر جواب بدهد «اولی یا خانوادگی؟» میتواند به ضررت تمام شود.
اگر آدمِ ریسکپذیری نیستی، میتوانی ساده بروی جلو، دستت را درازی کنی و اسمت را بگویی. «بِرِت. سرِ مهمانیِ کریسمسِ پارسال دیدیم.» احتمالاََ همانطور جواب میدهد. احتمالِ زیاد، او هم اسمت را فراموش کرده بود! با این که پیشدستی میکنی، بارِ اضطراب را از دوشت برداشتهای و از شانهٔ او هم.
وقتی داری معرفی میکنی. اگر با دوستت هستی و کسی جلو میآید و منتظر است که تو او را معرفی کنی، اما نامش را بهخاطر نداری؟ به او بگو: «آقا، دوستم مایک را دیدهای؟» او بعدش احتمالاََ به مایک میگوید: «نه، هنوز نه. خوشبختم، من لاک هستم.»
این نوشته برگردان و بازنویسیِ آزادی است از مقالهای در وبسایت The Art of Manliness و صرفاََ برای استفادهٔ فارسیزبانان اقتباس شده است. حق محتوای اصلی متعلق به نویسندگان آن است.
منبع اصلی: