بلاگ
پنج ویژگی گروههایِ پراختلاف: چطور گروهها سمّی میشوند و رهبرِ واقعی کیست
بِرت و کیت مَککِی
۶ سپتامبر ۲۰۲۲ (بروزرسانی: ۹ ژوئن ۲۰۲۴)
انسانها حیواناتِ اجتماعیاند. انسانشناسان استدلال میکنند که انسانها به این دلیل به عنوانِ یک نوع اینقدر موفق بودهاند که در هماهنگی و همکاری مهارت دارند. این اجتماعیشدنِ زیاد به قبایلِ شکارچی-گردآورنده اجازه داد تا مارستودنهایِ غولپیکر شکار کنند و جوامعِ مدرن بتوانند آدمها را به ماه بفرستند.
وقتی گروههایِ انسانی به صورتِ سالم و منسجم کار میکنند، چیزهایِ شگفتانگیزی انجام میدهیم. اما وقتی گروهی ناکارآمد میشود، میتواند باعثِ ناامیدی و آشوبِ قابلتوجهی شود.
ادین فریدمن، رابی و درمانگرِ خانوادگی، وقتِ زیادی را با گروههایِ ناکارآمد کار کرد؛ از خانوادهها تا کلیساها تا شرکتهایِ جهانی. او مشاهده کرد که فارغ از نوعِ گروه یا کشوری که در آن فعالیت میکرد، گروههایِ ناکارآمد همه ویژگیهایِ مشترکی داشتند.
فریدمن دربارهٔ این ویژگیها در کتابی به اسم «شکستِ عصبی: رهبری در عصرِ حلّ سریع» نوشت. این کتاب به یکی از کتابهایِ لرزانِ من تبدیل شد – کتابی که دیدگاهم را نسبت به چیزها بنیادین تغییر داد. زیاد دربارهٔ این کتاب و ایدههایش فکر میکنم.
این کتاب در سال ۱۹۹۷ و پس از مرگِ فریدمن، بر اساسِ یک manuscriptِ ناصحیح منتشر شد. با اینکه محتوایش بهطورِ کامل شکل نگرفته، هنوز کتابی بسیار بینشدار است. مسائلی که فریدمن دربارهٔ گروههایِ ناکارآمد برجسته کرد، در سیوپنج سالِ گذشته حتی بیشتر هم شدهاند.
در ادامه، ایدههایِ فریدمن دربارهٔ آنچه گروهها را ناکارآمد میکند خلاصه میکنم. اما قبل از فهمیدنِ آنها، باید یک مفهوم را از «نظریهٔ سیستمهایِ خانوادگیِ براون» بگیریم.
اضطرابِ مزمن در گروهها
روانپزشک مِوری براون در دههٔ ۱۹۵۰، یک نظریهٔ سیستمی برای درمانِ خانوادگی توسعه داد. بهجایِ تمرکز بر اعضایِ فردِ خانواده برای فهمیدن مشکلاتشان، براون معتقد بود باید «سیستمِ عاطفی» خانواده را بهعنوانِ یک کل بررسی کرد.
برای مثال، اگر کودکی در مدرسه و خانه بدرفتاری میکند، درمانِ سنتی روی خودِ کودک تمرکز میکند و تکنیکهایی برای سازگارتر شدنش پیشنهاد میدهد. در نظریهٔ سیستمهایِ خانوادگی، درمانگر یک قدم عقب میکشد و به خانواده بهعنوانِ یک واحد نگاه میکند تا بفهمد چه چیزی باعثِ بدرفتاریِ کودک شده. شاید مادر و پدر مشکلی داشته باشند که تنش در خانواده ایجاد میکند. شاید واکنشِ خانواده به این مشکل، مسئله را بدتر میکند. طبقِ براون، خانواده از طریقِ یک سیستمِ عاطفی/روانیِ خاص عمل میکند که رفتارِ اعضا را در آن شکل میدهد، و نمیتوان مشکلاتِ اعضایِ فردِ خانواده را بدون فهمیدنِ آن محیطِ خانوادگی درک کرد.
فریدمن این ایده را گرفت و مفهومِ «اضطرابِ مزمن» در خانواده را توسعه داد.
اضطرابِ مزمن به معنایِ اضطرابِ خفیف یا نگرانیِ جزئی نیست. فریدمن اضطرابِ مزمن را سطحِ بالاییِ تنش/بیقراری میداند که کلِ خانواده به صورتِ مشترک آن را تجربه میکند. در فضایِ اکوسیستمِ خانوادگی سرایت میکند. او اینطور توصیف میکند:
> «بیانِ اضطرابِ مزمن به زمان یا رویدادها وابسته نیست، حتی اگر اتفاقاتِ خاصی به نظر برسد که آن را تحریک کرده باشند، و طوریست که خودش را تقویت میکند.»
>
> «اضطرابِ مزمن را میتوان با فضایِ متلاطمِ اتاقی مقایسه کرد که پر از بخاراتِ قابلِ اشتعال است.»
اگر در یک خانوادهٔ ناکارآمد بودهاید یا یکی را از نزدیک دیدهاید، احتمالاٌ چیزهایی که فریدمن توصیف میکند را تجربه کردهاید. حتی وقتی همهچیز عادی به نظر میرسد، تنشِ زیرسطحیای است که جوش میخورد. چیزها «انگار که چیزی درست نیست» حس میشوند.
فریدمن در «شکستِ عصبی» استدلال میکند که میتوان این پویاییِ فلجکننده را در گروههایِ فراتر از خانوادهها دید. کلیساها، سازمانهایِ خیریه و شرکتها هم میتوانند همین اضطرابِ سیستمیِ مزمن را داشته باشند. فریدمن همچنین معتقد بود که اضطرابِ مزمن میتواند کلِ کشورها را فرا بگیرد. او استدلال میکرد که بسیاری از مشکلاتِ اجتماعیای که امروز در کشورهایی مثل آمریکا با آنها روبرو هستیم، به خاطرِ اضطرابِ مزمن هستند.
پنج ویژگی گروههایِ به شدتِ ناکارآمد
پس چطور اضطرابِ مزمن در یک گروه ریشه دواند؟
فریدمن استدلال کرد که وقتی رهبرانها حاضر نیستند انتخابهایِ سخت بگیرند – به خاطرِ شکستِ عصبی – پنج ویژگی در گروه ظاهر میشوند. هر کدام یک دایرهِٔ معیوب ایجاد میکنند: اضطراب در گروه آن پویایی را ایجاد میکند، و آن پویایی اضطرابِ گروه را بیشتر میکند.
۱. واکنشپذیری
دایرهِٔ معیوبِ واکنشهایِ شدیدِ هر عضو به رویدادها و به واکنشهایِ یکدیگر.
مردمِ گروههایِ ناکارآمد به صورتِ غریزی و خودکار به رویدادهایِ پرتنش و به واکنشهایِ دیگران به آن رویدادها پاسخ میدهند. بهجایِ واکنشِ به استرسها با توانِ انسانی برای آرامش و خرد، مردم در گروههایِ ناکارآمد با مغزِ خزندهشان واکنش میدهند.
واکنشپذیری در خانوادهها و گروههایِ اجتماعی، در هیاهوهایِ بزرگ دربارهٔ توهینهایِ ادراکشده تجلی پیدا میکند. آستانهٔ درد از این توهینها بسیار پایین است. حتی بیاهمیتترین حرف هم میتواند توسطِ یک فردِ واکنشپذیرِ به شدت، به توهینیِ بسیار تبدیل شود. بهجایِ تمرکز بر مشکلاتی که دارند، گروههایِ واکنشپذیر، مسائل را شخصی میکنند.
هنگام بحث دربارهٔ مسائل، اعضایِ گروههایِ واکنشپذیر مواضعِ افراطیِ غیرمنطقی میگیرند. با اعوجاجهایِ شناختی که آدمها را به آدمهایِ بدبختی تبدیل میکنند، فکر و صحبت میکنند. نیتِ بد را فرض میکنند و همهچیز را سیاه و سفید میبینند. بخشش یا گذشت جایی ندارد. بدگمانی؟ برای بازندههاست.
مردم در گروههایِ به شدتِ واکنشپذیر، مرزهایِ شخصیِ ضعیفی دارند و سریعاً مشکلشان را به مشکلِ دیگران تبدیل میکنند. واکنشپذیرها سعی میکنند اضطرابشان را با سرایت دادنش به اطرافیانشان کاهش دهند.
فریدمن استدلال میکند که واکنشپذیری همچنین در نبودِ شادیبازی (playfulness) در گروه خودش را نشان میدهد. همهچیز به شدتِ جدی میشود. جایی برای مزاحمتهایِ دوستانه نیست چون همه پوستکلفتشان نازک شده. آدمها شروع میکنن به خودشان پناه بردن تا از خودشان محافظت کنند.
با واکنشپذیری، مهم نیست مشکلِ چیه. آدمهایِ به شدتِ واکنشپذیر، مشکل را بزرگتر از چیزی که هست میکنند.
یک زوج را در نظر بگیر که سرِ چطور باید ظرفها را شستن با خشم بحث میکنند. مسئله واقعاً دربارهٔ ظرفها نیست. مسئله واکنشپذیریِ ناانطباقی است که شوهر و زن نسبت به چطور شستنِ ظرفها دارند، و واکنشِ ناانطباقیِ هر کدام نسبت به دیگری دربارهٔ این موضوع. هر موضوعِ دیگری را جایگزین کن؛ همان پویایی را میبینی. واکنشپذیری، در واقعِ مسئله است.
احتمالاٌ این پویایی را در گروههایِ دیگری که عضوشان بودهای دیدهای. یک همکار که مشکلِ زودجوش شدن دارد. هر چیز کوچیکی او را منفجر میکند. اگر قهوهجوش خالی باشد، منفجر میشود. او واکنش نشان میدهد و تو هم با عصبانی شدن یا پرخاشگریِ منفعلانه واکنش نشان میدهی.
همهٔ ویژگیهایِ این لیست، خودشان را تقویت میکنند، اما دایرهِٔ معیوب با واکنشپذیری به شدتِ قویتر است: واکنشپذیری اضطرابِ مزمن ایجاد میکند، و اضطرابِ مزمن آدمها را واکنشپذیرتر میکند. نتیجه، یک پویاییِ گروهیِ به شدتِ تنشآلود است؛ همه روی سوزن نشستهاند و منتظرند که بعدی افتد تا دوباره با هم بجنگند.
۲. گلهوار شدن
فرایندی که از طریقِ آن، نیروهایِ اتحاد بر نیروهایِ فردیت غلبه میکنند و همه را به سازگار شدن با بالغترینترینِ گروه وادار میکنند.
گروهها دورِ یک ضعف سازمان مییابند.
وقتی گروه با تهدیدی روبرو میشود، تمایل دارند چادر را دور هم ببندند. انسجامِ گروهی، مهمترین هدف میشود.
این غریزهٔ دور هم جمع شدن وقتی احساسِ اضطراب و عدمِ اطمینان میکنیم، در حدِ متعادل سالم است. اما طبقِ فریدمن، غریزهٔ گلهوار شدن زمانی ناکارآمد میشود که اتحاد، هدفِ به خودی خود تبدیل شود، نه وسیلهای برای شکوفاییِ اکثریتِ گروه.
در واقع، تلاش برایِ رسیدن به اتحادِ به عنوانِ تنها هدف، اغلب پتانسیلِ شکوفاییِ اکثریتِ گروه را به نفعِ آرام نگه داشتنِ اقلیتی از کمبالغترین و مشکلدارترین اعضای گروه قربانی میکند.
این موضوع را در خانوادههایِ ناکارآمد میبینیم. خانوادهای با مادری الکلگرا را بگیر. بهجایِ گفتن به مادر که به مرکزِ درمان برود و مشاوره بگیرد، همهٔ اعضایِ خانواده شروع میکنن به سازماندهیِ زندگیشان دورِ مشکلِ مادر. بچهها روی پوستهٔ تخممرغ راه میروند تا مطمئن شوند مادر استرس نمیگیرد و بیقرار نمیشود، چون وقتی مادر استرس میگیرد، شروع به نوشیدن میکند. اعضای خانواده مشکلاتشان را با او در میان نمیگذارن و سعی میکنن مشکلات را قبل از اینکه او حتی آگاه شود حل کنند، پس او شروع به سقوط نکند.
آنها حتی زندگیشان را هم به نفعِ این نمیچرخانند که فقط جلویِ بدتر شدن را بگیرند.
خانوادههایی که دورِ یک ضعف سازمان مییابند، مثلِ اپیزودِ «منطقهٔ بنفش» میشوند: «چه روز خوبی.» پسر بچهای به اسم آنتونی فریمونت میتواند فقط با فکر کردن کسی را بکشد. او معمولاً وقتی کسی کاری انجام میدهد که او را ناراحت کند، آدمها را از بین میبرد. خانوادهاش (و کلِ جامعه) به طورِ طبیعی از آنتونی میهراسند، پس مدام سعی میکنن راضیاش نگه دارند. مجبورند وانمود کنند که او پسربچهٔ خوبی است، حتی وقتی مثل هیولا رفتار میکند. آنها دورِ یک ضعف سازمان یافتهاند: آنتونی.
همین پویاییِ ناکارآمد را در گروههایِ خارج از خانواده هم میبینیم. بهجایِ اخراجِ کارمندِ سمّی و نالایق (که سخت و دردناک است)، بسیاری از محیطهایِ کار راهی پیدا میکنن تا دورش سازمانیافتن تا این آدمها کمترین آسیب را بزنند. اما این مشکل را حل نمیکند و گروه به رنجش ادامه میدهد.
یا یک گروهِ کلیسایی را تصور کن که آزاردهندهترین و کمبالغترین فردِ احساسی، بهطورِ مؤثری congregation را گروگان گرفته است. این فرد از بیاهمیتترین چیزها شکایت میکند و از کوچکترین توهینها به شدت انتقاد میکند. بهجایِ گفتن به این عضو که یا درستش کن یا برو، کشیش یا سایر اعضای گروه که خودشان را «مسیحیانِ مهربان» میدانند، سعی میکنن «همدلانه» و «مهربانانه» با او منطق کنند.
اما این فرد قابلِ منطق کردن نیست. او از نظرِ عاطفی سالم نیست. احتمالِ زیادی وجود دارد که از همدلی و منطقِ شما سوءاستفاده کند و آن را علیه شما استفاده کند.
«آیا کمک کردن به من کارِ مسیحی بودن نیست؟ عمو جان، عیسی چه کاری انجام میداد؟»
فریدمن با همدلی و دلسوزی مشکلِ ندارد. او راهب و مشاورِ خانوادگی بود؛ این بخشی از کارش بود. مشکلش با «همدلیِ بیمرز» است. باید همدلی را با خرد ترکیب کنی. وقتی سعی میکنی با کسی که از نظرِ عاطفی سالم نیست همدلی کنی، میتوانی نسبت به بقیه بیهمدلی باشی؛ در تغییرِ ساختار یا فرهنگِ گروه برایِ پاسخ به خواستههایِ اقلیتِ پرسر و صدا، میتوانی تواناییِ گروه را برآورده کردنِ نیازهایِ اکثریتِ را خراب کنی.
فریدمن همچنین لزوماٌ با خانوادهها یا گروههایی که دورِ یک ضعف سازمان مییابند مشکلِ ندارد، به شرطی که این کار برای هدفِ سالمی باشد. خانوادهای را در نظر بگیر که یکی از اعضایاش سرطان دارد. این یک ضعف است، پس طبیعی و خوب است که خانواده دور هم جمع شوند تا کمک کنند. برنامهریزیها باید تغییر کنند تا نوبتهایِ شیمیدرمانی برگزار شود. سایر اعضایِ خانواده ممکن است لازم باشد در انجامِ کارهایِ خانه بیشتر کمک کنند.
اما در یک خانوادهٔ سالم، ضعف، موضوعِ اصلی نمیشود. آنها همچنان سعی میکنن زندگی را برای بقیه به «عادیترین» حالت ممکن برسانند. اتحادِ گروهی، وسیلهای برای رسیدن به یک هدف است: خانواده و اعضایِ فردِ آن زندگیِ شکوفانکنندهای داشته باشند.
غریزهٔ گلهوار شدن را مثلِ پاسخِ ایمنی در نظر بگیر. در ارگانیسمِ سالم، پاسخِ ایمنی به این صورتِ کالیبره میشود که وقتی بدن بیمار است، در زمان و شدتِ درست فعال شود تا فقط پاتوژنِ خارجی را بکشد و کمترین آسیب را به بدن بزند. این همان گلهوار شدنِ سالم است.
گلهوار شدنِ ناسالم، مثلِ یک بیماریِ خودایمنیست که سیستمِ ایمنی مدام فعال میشود و به بدن آسیب میزند و بدن را بیمارتر میکند. درمان از بیماری کشندهتر میشود.
۳. جابجاییِ سرزنش
حالتیِ عاطفی که در آن اعضایِ خانواده بر نیروهایی تمرکز میکنند که از آنها ستم کردهاند، بهجایِ اینکه مسئولیتِ خودشان و سرنوشتشان را بپذیرند.
فریدمن مشاهده کرد که وقتی خانوادههایِ ناکارآمد یک مشکلِ اضطرابِ گروهیِ زیرسطحی دارند، بهجایِ اینکه هر عضو مسئولیتِ خودش را بپذیرد و تغییراتی در خودش ایجاد کند تا اضطراب کم شود، به اعضایِ دیگر خانواده سرزنش میکنند.
«اگر بچهها انقدر بیادب نبودن، من اینقدر عصبانی نبودم!»
علاوه بر جابجاییِ سرزنش به اعضایِ دیگر، خانوادهها و گروههایِ ناکارآمد، مسئولیتِ اضطرابِ مزمنشان را به افراد یا نهادهایِ بیرونی هم منتقل میکنند. فرض کن Gunnar مشکلِ رفتاری در مدرسه دارد. یک خانوادهٔ ناکارآمد به جایِ نگاه کردنِ درون برای دیدن اینکه چه چیزی میتوانند برای کمک به Gunnar کوچک انجام دهند، به معلمان و مدیرانِ مدرسه تهمت میزنند و تمامِ سرزنش را گردن آنها میگذارند.
۴. ذهنیتِ حلّ سریع
آستانهٔ پایین برای درد که مدام به دنبالِ تسکینِ علائم است بهجایِ تغییرِ بنیادین.
مادر و پدر مدام با هم دعوا میکنن و برادر و خواهر مدام با هم دعوا میکنن. پس پدر یک سفر بزرگ به دیزنیلند برنامهریزی میکند تا خانواده را دور هم جمع کند و آنها را از مشکلاتشان دور نگه دارد. خانواده خوش میگذرانند، اما از آنجایی که مشکلِ بنیادینِ اضطرابِ مزمن در خانواده حل نشده، به محضِ برگشتن به خانه، دوباره سر از خاک درمیآورد. پس پدر برای خانواده یک تلویزیون صفحه تختِ جدید میخرد. این چرخهٔ حلهایِ سریع ادامه مییابد.
همین پویاییِ ناکارآمد را در شرکتها یا سازمانهایِ داوطلبانهای که میبینیم که «برنامههایی» راه میاندازند تا گروه را از بنبست بیرون بیاورند. آنها پولِ زیادی روی retreatهایِ تیمسازی یا مشاورانی که ابزارهایِ ارتباطی ارائه میدهند که ظاهراٌ انسجامِ بهتری ایجاد میکنند، خرج میکنند.
این برنامهها و ابتکارات ممکن است موقتاً تنش و ناامیدیِ گروه را کاهش دهند، اما از آنجایی که مسئلهٔ زیرسطحی – اضطرابِ مزمن – را حل نمیکنند، در درازمدت هیچ چیزی تغییر نمیکند. اعضا همچنان بیانگیزه، بدبین و بیاعتماد هستند.
۵. فقدانِ رهبریِ خوبِ تمیزشده (Well-Differentiated)
شکستِ عصبی که هم از اولین چهار ویژگی سرچشمه میگیرد و هم باعثِ آنها میشود.
طبقِ فریدمن، مهمترین ویژگی که منجر به اضطرابِ فلجکنندهٔ مزمن در خانواده یا گروه میشود، فقدانِ رهبریِ واقعی است.
فقدانِ رهبری – یعنی نداشتنِ جرأت برایِ گرفتنِ تصمیماتِ سخت – آن نوعِ عدمِ اطمینان و بینظمی را ایجاد میکند که از ابتدا اضطراب را در یک سازمان تولید میکند. وقتی اضطراب افزایش مییابد، تمایل به همهٔ ویژگیهایِ بالا بیشتر میشود، و آن پویاییها اضطراب را عمیقتر میکنند.
این اولین دایرهِٔ معیوب، دایرهِٔ دوم را ایجاد میکند: رهبریِ ضعیف ناکارآمدی ایجاد میکند؛ یک گروهِ ناکارآمد در جذبِ رهبرانِ خوب مشکل دارد؛ فقدانِ رهبری ناکارآمدی را بدتر میکند.
فریدمن استدلال میکند که ذاتِ رهبریِ ضعیف، در میزانِ آن است که رهبر ویژگیهایِ ناکارآمدی را در خودش تجسم میبخشد و الگو میشود.
رهبرانِ ضعیف به شدتِ واکنشپذیرند و بیشترِ وقتشان را صرفِ خاموش کردنِ آخرین آتش میکنند.
رهبرانِ ضعیف نسبت به گرفتنِ اقدامِ قاطعانه برای نفعِ گروه وقتی که یک عضو، همه را بیقرار میکند، ترس دارند. در عوض، سعی میکنن مطمئن شوند که همه «حالشان خوب است»، حتی اگر این به معنای این باشد که کمبالغترین فردِ گروه خوشحال باشد و احساسِ طردشدگی نکند، در حالی که بقیه رنج میکشند.
رهبرانِ ضعیف مسئولیتِ مشکلاتِ گروه را بر عهده نمیگیرند و به جای آن، سرزنش را به سایر اعضای گروه یا افراد یا نهادهایِ بیرونی منتقل میکنند. آجرِ نشکستنِ زنجیر، گردن آنهاست.
رهبرانِ ضعیف برنامهها یا ابتکاراتِ زرد اجرا میکنند که ممکن است موقتاً روحیه را بالا ببرند اما چیزی دربارهٔ مشکلِ زیرسطحیِ اضطرابِ مزمن حل نمیکنند.
در مقابلِ رهبریِ ضعیف که در همان واکنشپذیری، گلهوار شدن، جابجاییِ سرزنش و تفکرِ حلِ سریعِ اعضأِ گروهی که با آن مشکل دارند گرفتار میشود، یک رهبریِ مؤثر کسیست که فریدمن «خوبِ تمیزشده» مینامد. او میتواند خودش را از این اضطرابها و رفتارهایِ ناانطباق جدا کند. رهبریِ خوبِ تمیزشده، در برابرِ استرسهایِ خارجی و داخلیِ گروه، یک «حضورِ بدونِ اضطراب و اصولمدار» حفظ میکند.
چطور میتوان این نوعِ رهبریِ خوبِ تمیزشده شد؟
این موضوع را در ادامه بررسی میکنیم.
این نوشته برگردان و بازنویسیِ آزادی است از مقالهای در وبسایت The Art of Manliness و صرفاُ برای استفادهٔ فارسیزبانان اقتباس شده است. حق محتوای اصلی متعلق به نویسندگان آن است.
منبع اصلی: